قایق کاغذی رو آب داره می ره
من نگاش می کنم و گریم می گیره
قایق کاغذی می ره و می دونم
که برای گریه کردن دیگه دیره
زندگیم کتاب مثنوی نبوده
من از اون روزی که دنیا رو شناختم
زندگیم یه تیکه کاغذ پاره بوده
که ازش یه قایق کاغذی ساختم
کی برام مونده که با دست محبت
روی سینم بفشارد عشق و شادی
چی برام مونده به جز اشک ندامت
که به چشم خشک من تو هدیه دادی
شعر مهتاب روی خاطره اسیره
دلم از دیدن نیلوفر می گیره
عکس خوب کودکی کنار برکه
زل زده به قایق و داره می میره
جاده تنها اون ور برکه نشسته
باز نگاهش به منه این قلب خسته
قصه ی مسافرو قصه رفتن
قصه تلخ منه در خود شکسته
کی برام مونده که با دست محبت
روی سینم بفشارد عشق و شادی
چی برام مونده به جز اشک ندامت
که به چشم خشک من تو هدیه دادی
غروب شد آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زدآفتابگردان سرش را پایین آورد.
آری گلها هیچ وقت خیانت نمی کننند.
دیرگاهی است دلم وادی تنهایی است
بوی دلتنگی من تا نهایت جاری است
من به یک پنجره می اندیشم
که پر از بوی گل وزمزمه خورشید است
من به یک دشت که سرشار خداست
من به یک باغچه می اندیشم
که دلم را به صمیمیت گل میخواند
ومرا میبرد به خواب سبز علف
من به دنبال کسی میگردم
که پر از بوی نسیم سحر است
ودلش جنگل صبح
دست خورشیدی او ریشه در داغ شقایق دارد
لاله را می فهمد وصمیمیت را منتشر می سازد
او کسی است که با عاطفه نسبت دارد
وقتی از کوچه دل می گذرد مهربانی ز لب پنجره ها میریزد
وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه
همه غصه هاي دنيا توي سينه منه
توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام
پشت اين پنجره مي شينمو آواز مي خونم
منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره
منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره
بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري
تموم غصه ها رو از دل من بر مي داري
اما اين فقط يه خواب خواب پشت پنجره
وقت بيداري بازم غم مي شينه تو حنجره
رفتي نموندي پيشم
حتي بموني عاشقت نمي شم
فايده نداره اشك و گريه زاري
نه خودت و مي خوام نه يادگاري
دروغ نگو تقصير اين زمونست
هر دو مون مي دونيم اينا بهونست
به جون تو نباشي اصل حاله
زندگي بي تو پر عشق و حاله
تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته
جهاني كه هر انساني تو اون خوشبخت خوشبخته
جهاني كه تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست
جواب هم صدايي ها پليس ضد شورش نيست
نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره
ديگه هيچ بچه اي پاشو روي مين جا نمي ذاره
همه آزاد آزادن همه بي درد بي دردن
تو روزنامه نمي خوني نهنگا خودكشي كردن
جهاني رو تصور كن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود كامه بدون وحشت و تابوت
جهاني رو تصور كن پر از لبخند و آزادي
لبا لب از گل و بوسه پر از تكرار آوايي
تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر مي شه از سرمه
تصور كن جهاني رو كه توش زندان يه افسانه است
تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس
كسي آقاي عالم نيست برابربا همن مردم
ديگه سهم هر انسان تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا
تصور كن تو مي توني بشي تعبير اين رويا
هيچ کس لياقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی دارد,
باعث اشک ريختن تو نمی شود.
اگه میدونی تو این دنیا کسی هست
که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر میکنه
و
صدای قلبت آبروت رو به تاراج میبره ،
مهم نیست که اون مال تو باشه ،
مهم اینه که فقط باشه زندگی کنه لذت ببره نفس بکشه
كبي رايت http://darigha.mihanblog.com
گفته عارفيست که قدر هر انسان به سخنانی است که برای نگفتن دارد.
گاه که به عمق اين سخن می انديشم گمان می برم که وه چه ارزشمندم بس که ناگفتنی دارم! و گاه که به سخن می آيم می بینم که چه بی ارزشم از آن که گفتنی ندارم!
كبي رايت http://darigha.mihanblog.com