تبليغاتX
نفس عمیق

........

 
 


چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 |

دنیا

 
 

دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است



سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 |

....

 
 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش Vagean Motasefam



سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 |

نمیدونم چی صداتون کنم ......آقا . مهدی . مولا......نمیدونم ولی امشب با دستی خالی و نگاهی امیدوار اومدم در خونتون . همیشه تو دعاهام میگم خدایا دل آقا از ما راضی باشه . تنشون سالم .......میدونم این دعا. دعا نیست . کسی که روزی صدبار دل شما رو میشکنه .آزارتون میده که دیگه این حرفارو نباید بزنه . ولی امشب........تو رو به خدا قسم نگام کن .نه واسه خودم .....یه مشکل بزرگ.....آره . هر کار خدا حکمتی داره . ولی باور کن اونقدر تحملش سخته که اصلا نمی تونم حکمت خدا رو درک کنم......خواهش می کنم .خواهش می کنم . خواهش می کنم فقط یه نگاه.یه نگاه ........یه نگاه .......نا امیدم نکن

منو ببخش با همه بدیهام



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

 

خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....

و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...

سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..

براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ...

او مي رود تا با ديگري برود

و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....

چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

 

دریا باش اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد   سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی!!!!!!



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

.....

 
 

اشتيـاقي كه به ديـــدار تو دارد دل من     دل ِ من داند و من دانم و داند دل ِمن



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

زندگی:

 
 

و" زندگی فی النفسه مانند یک بوم نقاشی سفید است هر چه روی ان بکشی همان می شود می توانی نقش شادی و خوشبختی بر ان افکنی . شکوه و عظمت وجود انسانی تو در این ازادی خلاصه می شود. "



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

آدما:

 
 

 

شنيده ام :

آدما ، مثِ يه كتاب مي مونن كه تا وقتي تموم نشدن براي ديگران جذابَـن

پس سعي كن خود را جلوي ديگران ، تند تند ورق نزني كه زود تموم شي

چون مطمئن باش هر وقت تمــوم شي

ميـرن سراغ يه كتاب ديگه

 



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

انسان

 
 

" تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است !
چه زجری می کشد انکس که انسان است و از احساس سر شار است !!!!!!!



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

چشمهايم براي گريه كردن ، شانه هايي به وسعت شهر مي خواهند...



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

 يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بي هم نفس
سهم من از بودن تو ، يه خاطرس همين و بس

توو اين مثلث غريب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر مي رسم ، از اونور شب اومدم


يه شب كه مثل مرثيه ، خيمه زده رو باورم
ميخوام تو اين سكوت تلخ ، صداتو از ياد ببرم.....................

بزار که كوله بارمو روشونه شب بزارم

بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم


داغ ترانه توو نگام ، شوق رسيدن توو تنم
تو حجم سرد اين قفس ، منتظر پر زدنم...................

من از تبار غربتم ، از آرزو هاي محال
................
قصه ما تموم شده ، با يه علامت سوال


بزار که كوله بارمو روشونه شب بزارم
بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم............

 



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

شبی ..

 
 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
ترا با لهجه‌ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی‌ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را
بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی‌دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه برمی‌داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی‌مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.......



دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 |

 
 

شبيه افسانه ها شده اي!

ديگر همه تو را مي شناسند!

تو هم مرا از پيراهن روشن آن سالها بشناس!

چه خطوط ِ تاري

كه در گذر گريه ها بر چهره ام نشست!

چه رشته هاي سياهي

كه در انتظار ِ آمدنت سفيد شد!

چه زخمهايي كه ... بگذريم!

بگذريم!مرا از آستين خيس ِ همان پيراهن آشنا بشناس...

 



یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 |

انتظار

 
 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

 

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

 

تو امید انتظاری واسه دلای نا امید

 

مثل دیدن ستاره تو شبای نا امید

 

چه غریبونه گذشتم جمعه های سو ت و کور

 

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

 

با تو ام با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی

 

میدونم یه دنیا نوری سا ده ای بی انتهایی

 

مثل لالایی بارون تو کویر بی صدایی

 

تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هایی

 

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

 

غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی

 

یا مهدی

 



یکشنبه هجدهم تیر 1385 |

مي خواهم با ركعتي عاشقانه از تمام بودنم، به سمت نور نگاه تو سفر كنم. مي خواهم با نوازش نيلوفرانه ي اشك بر گونه هايم دوباره بر پنجره هاي حضور تو برويم و از تو بخواهم كه به اميد اجابتي سبز،مرا به درگاه كبريايي ات پذيرا باشي.



یکشنبه هجدهم تیر 1385 |

الله

 
 

شب بود. داخل اتاق شد و بی سر وصدا در گاو صندوق را باز کرد.داخل گاو صندوق پر از پول و طلا بود.یکی از طلا ها برق عجیبی داشت. با ولع آن را برداشت دستش لرزید و طلا از دستش روی زمین افتاد. از آن به بعد هرگز دزدی نکرد . چون روی آن نوشته شده بود:

                    " الله

 



یکشنبه هجدهم تیر 1385 |

........

 
 


پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 |

بهانه

 
 


پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 |


پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 |

 

یه وقتايي هست که دلت ميخواد تمام هست و نيستتو بدي و قد يه لحظه از يه محبت ناب و خدايي سرشار بشي..دلت ميخواد چشاتو ببندي و با تمام وجود احساسش کني..صداش کني ..باهاش حرف بزني..دلت ميخواد اون لحظه رو با همه تقسيم کني..از اعماق وجود فرياد بزني و شکرگذارش باشي..دلت ميخواد سکوت کني و تو عمق نگاهت ببينيش..

اين يه لحظه رو به دنيايي نميدم ! لحظاتي که بوي عشق ميدن و ميتونن تو دل و نگاه و وجودت موندگار بشن و مثل رود محبت و مهربوني رو تو دامنت بريزن .

خدا جون درياب دل بي پناه ما رو...

 



چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |

آه ..

 
 

به طواف کعبه رفتم

به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی

که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم

همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم

همه زاهد ریایی

 



چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |

.....

 
 

نگاه کن !

هیچ خاطره ای دور نیست. وقتی به گذشته بئ می گردی می بینی لحظه ای

که به مدت یک عمرگذشت انگار همین دیروز اتفاق افتاده.

همسفر!

حتی اگر سالیان سال گذشته باشد فراموش نمی کنی یاد اشک ها و لبخند های

دیروز که وادارت می کنند تا گذشته را مرور کنی. گذشته جزئی از آینده است

و امروز فردایی است که برای آمدنش لحظه شماری کرده ای.

پس ثانیه ها را در دست بگیر و قدمهایت را استوار بردار ...

خوشبختی سهم تمام انسان هاست فقط کافی است که بخواهی....

 



چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |

من و تو

 
 

من از آن به سویت آیم که به جز تو کس ندارم

                                  تو از آن ز من گریزی که چو من هزار داری

 



چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |

غصه.....

 
 

غصه هم خواهد رفت...

همچنانی که فقط خاطره ها می مانند

لحظه ها عریانند ...

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان

هرگز!

 



چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |

نگو....

 
 

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محکمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم



چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |

 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می

سوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی

خود می کشد.

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش

کرد.

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود

ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و

مضارع ندارد.

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می

شود.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می

گذارد.



چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |


چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |