تبليغاتX
نفس عمیق

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم



سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 |

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد



سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 |

 

جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
شعراي عاشقانه پر
قصيده پر ، ترانه پر
اسم تو در ميون باشه
معجزه و بهانه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
پروانه پر ، پرنده پر
بازنده پر ، برنده پر
چشماي خيس گريه پر
لباي غرق خنده پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
آفتاب داغ ظهرا پر
امضا و اسم و مهرا پر
كسايي كه ديوونتن
اون عاشقاي رسوا پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
مجنوناي تو كوچه پر
ياساي توي باغچه پر
قاباي غرق گرد و خاك
تو گير و دار طاقچه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
دختراي ديوونه پر
لاله و ياس و پونه پر
هر كسي كه عاشقته
تو كوچه و تو خونه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هق هق و اشك و گريه پر
شكايت و گلايه پر
اسم تو رو صدا زدن
تو آفتابو تو سايه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
حادثه پر ، معجزه پر
اون شاه ماهي قرمزه ، پر
در بزرگ آهني
حصاراي دروازه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هر كسي كه مي بيني پر
دلاي مثل چيني ، پر
هر كسي كه فقط يه بار
كنار اون بشيني ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
رفتن تو خواب همه پر
زير لبا زمزمه ، پر
وارد جايي كه بشي
شلوغي پر ، همهمه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
ددين تو ، تو رؤيا پر
دادن اسم و امضا پر
بايد همه ياد بگيرن
ددين زيبا تنها پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
قصه ي كوه و تيشه پر
بازي سنگ و شيشه پر
دل بردن از زيباي ما
از حالا تا هميشه پر
راه و فريب و نقشه پر
طرح گل بنفشه پر
خيال اينكه روزي اون
دل به كسي ببخشه ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
با عشق من زندگي پر
جنون و ديوونگي پر
بزرگه مثل آسمون
نادوني پر ، بچگي پر
جز تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
مسير كهكشونا پر
فراز آسمونا پر
زيبا مث فرشته هاس
شيداها پر ، حيرونا پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
اين عاشقاي تازه پر
دوستاي بي اجازه پر
هر كي كه با زيباي من
نمي تونه بسازه پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
جنگل و دشت و دريا پر
خواب و خيال و رؤيا ، پر
زيبا ، فقط من بمونم
بقيه ي آدما ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
چراغا پر ، فانوسا پر
دريا و اقيانوسا ، پر
حتي گلاي خونگي
گلدونا پر ، كاكتوسا پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
كوزههاي سفالي پر
جاهاي تنگ و خالي پر
عطر خوش خاطره ها
تو بوته هاي شالي پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
زندگي وقتي خوابي ، پر
رنگ سياه و آبي پر
هوا تنفس تو
آفتابي پر ، مهتابي پر
جز تو تموم دنيا پر
هركسي غير زيبا پر
رسيدن و پنجره پر
ياد و غم و خاطره ، پر
كنار تو نشستن و
تولد منظره پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
خيال داشتن تو ، پر
جنون خواستن تو ، پر
فقط واسه خود خودم
تنها گذاشتن تو ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هفته و روز و فردا ، پر
عيد و بهار و يلدا ، پر
هر كي دلش تو رو بخواد
عاشق ، ديوونه ، شيدا ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
هواي ديدن تو ، پر
درد نچيدن تو پر
آرزوي دزديدنت
فكر رسيدن تو پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
حرفي كه رو ديواره ، پر
نامه ي اون آواره ، پر
هر كسي كه از عشق تو
مي خواد بشه بيچاره ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا ، پر
جاده ي راه شيري ، پر
براي تو اسيري ، پر
اون كسي كه خيال كنه
از پيش من تو مي ري ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
حرفاي كهنه و نو پر
هر عددي به جز دو ، پر
خلاصه كه براي من
هر آدمي ، غير تو ، پر
جز تو تموم دنيا پر
هر كسي غير زيبا پر
همه بايد پر بزنن
تا زيبا ، بال من بشه
جواب هر مسئله و
درد و سوال من بشه
من نمي خواستم همه رو
تو شعرا پر بردم ، ولي
اينكارو بايد بكنم
تا زيبا مال من بشه
جز تو تموم دنياپر
هر كسي غير زيبا پر
خدا كنه زيبا نگه
خود توام با اونا پر




سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 |

خدیا....

 
 

 خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
«
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
«
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«
اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
«
اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
«
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
«
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
«
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
«
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
«
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
«
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
«
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
«
هميشه»



سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 |

چنان...

 
 

چنان دل کنم ازدنیا که شکلم شکل تنهایی است

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا اوروز حاشاکن

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما

همه از من گریزانند توهم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم وهستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی بال پرواز من بودند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

بجز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

بجز در خود فرورفتن چه راهی پیش رودارم؟



چهارشنبه یکم شهریور 1385 |

باز جمعه اي ديگر از راه رسيد و من دلتنگ او ...

از نرگس مست مي گويم هم او که دلها در انتظار ظهورش بي تاب است...

اي از قبيله آسمان تا کي در پرده غيبت؟؟

براي نرگس مست مي نويسم...

وقتي از همه دنيا دلم مي گيرد

و هيچ کس و هيچ چيز نمي تواند طوفان درونم را آرام کند

ياد تو و انتظار آمدن تو نرگس مست است که درونم را آرام مي کند

به کدامين بيابان آواره ات شوم؟

در اين اقيانوس ظلمت دل به کدامين فانوس بندم؟

دل در گرو کدامين جمعه نهم؟؟

نرگس مست غير انتظار چه مي توانم بکنم؟؟؟



چهارشنبه یکم شهریور 1385 |

حرف هايی هست برای نگفتن و ارزش عميق هر کسی به اندازه حرف هايی است که برای نگفتن دارد.



چهارشنبه یکم شهریور 1385 |

گریز و درد

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم ، تا گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی.



چهارشنبه یکم شهریور 1385 |


چهارشنبه یکم شهریور 1385 |

سهراب:

 
 

براي ديدن روشنايي، به خورشيد نگاه کن. براي ديدن عشق، به ماه نگاه کن. براي ديدن زيبايي، به طبيعت نگاه کن. براي ديدن اميد، به آينده نگاه کن. و برای دیدن همه اینها، مقابل آئینه بایست و به تصویری که در آن مشاهده میکنی بنگر ! درياب . . . . . را ! ! !



چهارشنبه یکم شهریور 1385 |