







زندگي هنر نقاشي كردن است بدون پاك كن . سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته بر ميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.





خداحافظ همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين
به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ ، نه اينكه رفتنت سادست
نه اينكه ميشه باور كرد ، دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اينكه ، نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ ، خداحافظ ، همين حالا
سلام به لطافت نگاهتان و به پاکی احساستان.
گفتند اگر ستاره ای در آسمان بگذرد هر آرزویی که کرده بر آورده شود
به آسمان نگاه کردم ستاره ای عبور نکرد
اما یک ستاره بود ثابت و ماندگار
من آن را بیشتر دوست داشتم
حال نیز آن تک ستاره را به شما تقدیم می کنم
این تک ستاره تنها دارایی من هست
اما نه...
بگذارید شما ستاره باشید
نه بالاتر ماه
نه نه نه هیچ کدام لیاقت شمارا ندارد
شما آسمانی ترین هستید
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني .
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy . فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
به سراغ من اگر می آیید .
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان پر قاصد هایی است
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
زنگ بارارن به صدامی آید
آدم اینجا تنها است
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
| اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي من هستم و سازي مبهم اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور من هستم و يکرنگي شکستهام اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ که سينهام را هر آن ميدرد اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است من هستم سيمايي شکستهتر از هميشه اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو | |
چشماي منتظر به پيچ جاده
دلهره هاي دل پاک و ساده
پنجره باز و غروب پاييز
نم نم بارون تو خيابون خيس
ياد تو از تنگ غروب
تو قلب من مي کوبه
سهم من از با تو بودن
غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه
من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه
جز اون چيزي نمونده
تو ذهن کوچه هاي آشنايي
پر شده از پاييز تن طلايي
تو نيستي و وجودمو گرفته
شاخه خشک پيچک تنهايي
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد!
گر چه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را
ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.
ای دریغ
آدمیت برنگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی ست!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه هاست!
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای ! جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!
به روی ناکسان پست من هرگز نمی خندم
اگر عمری بود باقی به ناکس دل نمی بندم
×××
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم رامی دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بر روی یکدیگر ویرانه می کردم
×××
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صد ها گرسنه چند بزمی گرم عشق
ونوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را آندم خاموش
بر لب پیمانه می کردم
×××
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر تیز کرده
پاره پاره درکف زاهد نمایان
تسبیح صد دانه می کردم
×××
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو بکو
آواره ودیوانه میکردم
×××
عجب صبری خدا دارد
اگرمن جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل مشتاقان سرگردان
سرا پای وجود بی وفای معشوق را
پروانه میکردم
×××
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته که
تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دراد
وگرنه من به جای او چون بودم
یکنفس عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه میکردم
×××
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
××××
اكثر ما دوست داريم ديگران دوستمان داشته باشند انگار زندگي بهتر مي شود اينكه ديگران دوستمان داشته باشند يا نه كاملا به خودما بستگي دارد به اينكه چگونه رفتار مي كنيم و چگونه با ديگران كنار مي آييم خيلي وقتها آنطور كه بايد با مردم برخورد صحيح نداريم ما مي گوييم مي خواهيم ديگران ما را همين طور كه هستيم دوستمان داشته باشند.
اين بدان معناست كه ما كارهاي را كه بايد انجام بدهيم نمي دهيم و قصد تغيير دادن راه و روش خود را نيز نداريم خيلي راحت مي گوييم چرا نمي توانند من را همين طور كه هستم بپذيرند و دوست داشته باشند؟
واقعيت اين است كه براي انكه دوستمان بدارند بايد دوست داشتني باشيم.
دوست داشتني شدن كار زياد سختي نيست براي شروع بهتر است وقتي با ديگران روبه رو مي شويد لبخند بزنيد و با روي باز با آنها صحبت كنيد رفتاري دوستانه و صميمي داشته باشيد از مشكلات آنها با خبر شويد و سعي كنيد دركشان نماييد و به احساساتشان توجه كنيد.
وقتي با ديگران رو به رو مي شويد بلافاصله سلام كنيد منتظر نمانيد آنها سلام كنند آنها را به اسم كوچك صدا بزنيد نشان دهيد كه از ديدنشان خوشحال هستيد.
طوري رفتار كنيد كا انگار از زندگي حسابي لذت مي بريد هميشه به خوبي ها فكر كنيد حتي اگر زياد هم مايل نيستيد خود را مثبت نشان دهيد هرگز شكايت نكنيد و غر نزنيد.


