تبليغاتX
نفس عمیق

ميتوان آزاد بود در زندگي
ميتوان خربزه را با پوست خورد
ميتوان آلوچه را با هسته خورد
ميتوان انجير را نشسته خورد

ميتوان آزاد بود و زندگي را نفله کرد
ميتوان درس نخواند
ميتوان بيمار گشت و دائما غيبت نمود

ميتوان آزاد بود و درس را تحريم کرد
در عوض حمال بود و بار برد
در عوض ده سال ديگر تاجر نان خشکه بود
يا گدايي کرد و اندر کوچه ها
فال حافظ را فروخت.

ميتوان آزاد بود و دست و پا زد
در ميان چاله هاي زندگي...
آه ديگر کافيست
واقعا ارزش ندارد اين همه آزادگي؟!

 



دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 |

 
 

دوباره مي روم سراغش , بي آنکه بدانم آخرين بار کي رفتم . ..

يک ساعت پيش ؟يک هفته پيش؟ يا شايد يک ماه پيش...

مي دانم آخر بي معرفتهاي جهانم .

 هر وقت کاري دارم مي روم.

 هميشه هم با دل پر

يک لحظه بال در مي آورم تا خود خدا.

 يک نفس بال مي زنم و آنجا از خود خودش

 حاجتم را مي گيرم و بر مي گردم همينجا روي زمين.
 
فرود مي آيم . در جانمازم . لذت پرواز مدتها زير پوستم باقي مي ماند .

 آنقدر که کمتر پرهايم را به گناه آلوده کنم .

مي روم و ديگر تا مدتي پيدايم نمي شود .

تا وقتي کاري دارم...

                             خيلي بيمعرفتم... خیلی ...



دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 |



دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 |

....

 
 



دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 |

انتظار

 
 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

 

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

 

تو امید انتظاری واسه دلای نا امید

 

مثل دیدن ستاره تو شبای نا امید

 

چه غریبونه گذشتم جمعه های سو ت و کور

 

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

 

با تو ام با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی

 

میدونم یه دنیا نوری سا ده ای بی انتهایی

 

مثل لالایی بارون تو کویر بی صدایی

 

تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هایی

 

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

 

غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی

 

یا مهدی

 

 



دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 |

زندگی

 
 

زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش بسکه     

                                                       آزرده شدم 

                                                                چشم به پایان دارم

   

 



یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 |

نمی دانم ، نمی خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟!

نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟!

ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم ، سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب آشفته آشفتگان را آشفته تر سازد !!!! 

و بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را........................

 

  



یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 |



یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 |