تبليغاتX
نفس عمیق

 
 

 

بعضی آدم ها مثل یه آپارتمان اند، مبله و شیك و راحت ، دو روز كه توش می شینی دلت می گیره. بعضی ها هم مثل یه قلعه اند ، خودت رو می كشی تا بری توش بعد می بینی اون تو هیچی نیست جز چند تا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته. بعضی ها هم مثل خونه ویلایی اند ، پات رو كه می ذاری تو می فهمی دو روز دیگه باید از اونجا بری . بعضی ها هم مثل یه دیوار قدیمی كوتاه یه باغ اند ، می ری تو و هی قدم می زنی و باغ تموم نمی شه ، نگاه می كنی ، عطرها رو بو می كشی ، رنگ ها رو تماشا می كنی ، می ری و می ری... آخری در كار نیست

 

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |

 
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |

 
 

 

 

چه تنگنای سختی است!یک انسان یا باید بماند یا برود،
واین هردو اکنون برایم ازمعنی تهی شده است.
ودریغ که راه سومی نیست.

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |

...

 
 

 

 اگر سهم من از این همه ستاره
فقط سو سوی قریبی است
غمی نیست همین انتظار شب برام کا فی است

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |

....

 
 

  

در مسیری که برای رسیدن به هدفم طی می کنم از سنگهایی که به طرفم پرتاب می شه بعنوان پله استفاده می کنم.

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |

زندگی:

 
 

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال وپري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد به اندازه ي عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

 

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |

 

 دلتنگیات رو بردار به روی قلبم بذار
تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار
اگه منو نمی خوایی حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یکبار بعدش خدا نگهدار
تنهایی خیلی سخته وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکستم
دلتنگیامو بردار پیش خودت نگهدار
هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار
داری میری نمی خوام وقت تو رو بگیرم
این حرف آخر من دوست دارم میمیرم

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |

 
 

کاش باز هم می تونستم زندگی رو زیبا ببینم.

ولی نخواهم توانست.

من دروغ ها رو دیدم.

دورویی ها رو.

آدمکهایی که هر یک نقابی زیبا بر چهره دارند.

خنده هایی پیام آور خواسته ای پست.

نگاههایی غوطه ور در مرداب هوس.

کودک
۱۲
ساله ای قربانی خواسته ی بی شرمانه ی پدر.

دانشجویی که با شعار کسب علم ترک دیار کرده و هر روز هم آغوش با کسی که نام عشق براش گذاشته.

مردی که نام پدر رو یدک می کشد و هرروز تو خیابون ها با یه نیش ترمز و یه سیگنال در پی شکاری دیگه و ... .

دختری که تنها فکرش دل بردن از پسراست تا شاید حداقل یه کافی شاپ رو مهمونش کنن.

اگر زندگی اینه

واقعا زیباست؟

 

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |
                     


عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون   می کردم.

 عجب صبری خدا دارد: 

اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ،   بزمی  گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.

   عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چه بودم. يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد.

            عجب صبری خدا دارد



سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 |

 هر کسي از ظن خود شد يار ما

 و زندگي

گذر ثانيه هايي است که

ابرهاي خاکستري در طواف ما ميگريند

 

 



سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 |

نازنین

 
 



سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 |



سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 |

...

 
 

 

باران باش ،
که باریدنش
علف هرز و گل سرخ
از برایش یکیست



سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 |

...

 
 

گلي از شاخه اگر مي چينيم
برگ برگش نکنيم
و به بادش ندهيم
لااقل لاي کتاب دلمان بگذاريم
و شبي چند از آن را
هي بخوانيم و ببوييم و معطر شويم
شايد از باغچه کوچک انديشه مان گل رويد



یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 |

دوستی:

 
 

دوستي فصل قشنگي است پر از لاله سرخ
دوستي قدرت تلفيق شعور من و توست
دوستي حس عجيبي است ميان پر و آب
رنگ آن مثل خداست
مردم شهر رفاقت دل آبي دارند
ودر اين شهر همه مي خندند
آن شهر شهر آرزوهاي من است



یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 |