تبليغاتX
نفس عمیق

زندگی

 
 
زندگي رسم خوشاينديست........زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ........زندگي پرشي دارد اندازه عشق.........زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود........زندگي حس قريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد........زندگي سوت قطاريست كه در خواب پلي مي پيچد........زندگي گل به توان ابديت........زندگي ضرب زمين در ضربان دل هاست......

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

اگر دنياي ما دنياي سنگ است سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن يا رب گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

غرور

 
 
هيچوقت مغرور نشو ... برگا وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن ... آنكس كه اعتماد مي كند خيانت مي بيند و آنكس كه اعتماد نمي كند خود خيانتكار است. آدما مثل كتابن ... از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رودزل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

ما

 
 
ما به وسيله چهار چيز با مردم در تماس هستيم و ارزش موقعيت ما از روي اين ها مشخص مي شود: آنچه مي کنيم، آنچه جلوه مي کنيم، آنچه که مي گوييم، آنطور که مي گوييم .

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
بگو با من
دلم مي گيرد از گفتن، دريغا شهر قلبم را غروبي تيره پوشانده است. تمام پيکرم از سردي شبهاي غربت سخت مي لرزد، حصار ذهن من آشفته و تبدار، درونم از حباب لحظه ها سرشار که همچون ضربه ساعت هميشه با قدمهاي زمان از دور مي آيد و غم چون زخمه يي بر تار، تمام پيکرم را مي خراشداز جدايي ها و ذهنم در حصار تنگ انديشه.. صبورم از باور بودن، غمين از حيرت ماندن، دريغا نمي گويم غمم را با چه کس گويم بگو با من تو اي همراز اي همدرد مگر آيا مجال اعتمادي هست؟؟؟ دلم مي گيرد از گفتن.....


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
خداوند قادرمطلق است
خدايا من را راهنمايي کن و از من محافظت بفرما
با بخشندگي و عشق خودت
خدايا من را از لطف خودت محروم مکن
من را از نگاه زيبايت محروم مکن
اي ارباب و والاي من تقاضاي من را بپذير
هر چه خداوند بخواهد همان است
در قلب من غير از خدا کس ديگري وجود ندارد
چه کسي تنها شخصي است که هميشه جاي اول را دارد
چه کسي پادشاه است
چه کسي بخشاينده است
چه کسي بيشترين شخصي است که شايان ستايش است و خيرخواه مي باشد
و هر چه شما در اين دنيا مي بينيد نشانه هايي از اوست
او عشق تمام روحهاي جهان مي باشد
او بخشاينده تمام گناهان است
او پادشاه دنيا است
او پناه تمام قلبها است
خداوند تمام غصه ها و آه کشيدن هاي من را مي شنود
و با بخشايندگي تمام گناهانم را مي بخشد
و باعث قداست تمام روزها و شبهاي من مي شود
اي خداي تمام آدميان
بر اهل طه صلوات و امين بفرست
اکنون و در تمام ساعات
قلب من را سرشار از باور و يقين بگردان
کاري کن که من تا ابد بر اين دين باقي بمانم
گناهان من و تمام مسلمانان جهان را ببخش
سامی يوسف


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 
اي مورچه ضعيف
تو را از آن جهت دوست دارم
ومي ستايم که کاري و رنجوري
در جستجوي دانه رسيدن به نشانه
از هيچ نمي هراسي
آن روزي که دانه را بالا مي بردي از ديوار
چون به بالا مي رسيدي دانه فرو مي افتاد
باز دوباره روزي از نو
هيچ داني که چشم بينايي تو را مي نگريست
و از کارت پند مي گرفت


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

من...

 
 
من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را ترکرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

ای کاش

 
 
اي کاش منم مثل آسمان بودم وهر وقت که دلتنگ مي شدم بغض خود رامي شکستم وقطرات اشکم را نثار زمينيان ميکردم،راحت وبي دردسر وآن وقت بود که تمام مردم درد دلم را مي دانستند و از هق هق بي صداي من باخبر مي شدند اما چه کنم که نمي دانم من بايد غصه ها را در دلم پنهان کنم، من بايد صبور باشم چرا که اگر مادر اشکايم راببيند حتمأ غصه خواهد خورد واز اينکه از سخن گفتن ناتوان است دل شکسته خواهد شد پس بهتر است که آرام باشم اما چه کنم که نمي توانم.

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 

بيا در کوچه هاي تنگ غربت
بيا هر شب کنار نور يک شمع
به فکر پيچک همسايه باشيم
بيا در باغ بي روح دل سرد
کمي روياي نيلوفر بپاشيم
بيا در يک شب آرام و مهتاب
کمي هم صحبت يک ياس باشيم
اگر صد بار قلبي را شکستيم
بيا يک بار با احساس باشيم
براي هر غريبي سايه باشيم



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

خداوندا من از اعمال خود بسيار مي ترسم
نمي ترسم ز کس از زشتي کردار مي ترسم
تو فرمودي که شيطان دشمن نوع بشر باشد
خداوندا من از اين دشمن مکار مي ترسم
هزاران بار کردم توبه و از جهل بشکستم
پشيمانم پشيمانم از اين کردار مي ترسم
تو فرمودي که باشد مجرمين را جاي در آتش
نما عفوم که من از نار مي ترسم
بود بازار گرم دين فروشي بر سر راهم
خداوندا من از اين گرمي بازار مي ترسم
وفا کردي جفا کردم جفا کردي خطا کردم
نمي گويم چه ها کردم ولي بسيار مي ترسم



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |