اگر دنياي ما دنياي سنگ است سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است
اگر عاشق شدن يا رب گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
دلم مي گيرد از گفتن، دريغا شهر قلبم را غروبي تيره پوشانده است. تمام پيکرم از سردي شبهاي غربت سخت مي لرزد، حصار ذهن من آشفته و تبدار، درونم از حباب لحظه ها سرشار که همچون ضربه ساعت هميشه با قدمهاي زمان از دور مي آيد و غم چون زخمه يي بر تار، تمام پيکرم را مي خراشداز جدايي ها و ذهنم در حصار تنگ انديشه.. صبورم از باور بودن، غمين از حيرت ماندن، دريغا نمي گويم غمم را با چه کس گويم بگو با من تو اي همراز اي همدرد مگر آيا مجال اعتمادي هست؟؟؟ دلم مي گيرد از گفتن.....
خدايا من را راهنمايي کن و از من محافظت بفرما
با بخشندگي و عشق خودت
خدايا من را از لطف خودت محروم مکن
من را از نگاه زيبايت محروم مکن
اي ارباب و والاي من تقاضاي من را بپذير
هر چه خداوند بخواهد همان است
در قلب من غير از خدا کس ديگري وجود ندارد
چه کسي تنها شخصي است که هميشه جاي اول را دارد
چه کسي پادشاه است
چه کسي بخشاينده است
چه کسي بيشترين شخصي است که شايان ستايش است و خيرخواه مي باشد
و هر چه شما در اين دنيا مي بينيد نشانه هايي از اوست
او عشق تمام روحهاي جهان مي باشد
او بخشاينده تمام گناهان است
او پادشاه دنيا است
او پناه تمام قلبها است
خداوند تمام غصه ها و آه کشيدن هاي من را مي شنود
و با بخشايندگي تمام گناهانم را مي بخشد
و باعث قداست تمام روزها و شبهاي من مي شود
اي خداي تمام آدميان
بر اهل طه صلوات و امين بفرست
اکنون و در تمام ساعات
قلب من را سرشار از باور و يقين بگردان
کاري کن که من تا ابد بر اين دين باقي بمانم
گناهان من و تمام مسلمانان جهان را ببخش
سامی يوسف
تو را از آن جهت دوست دارم
ومي ستايم که کاري و رنجوري
در جستجوي دانه رسيدن به نشانه
از هيچ نمي هراسي
آن روزي که دانه را بالا مي بردي از ديوار
چون به بالا مي رسيدي دانه فرو مي افتاد
باز دوباره روزي از نو
هيچ داني که چشم بينايي تو را مي نگريست
و از کارت پند مي گرفت
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را ترکرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم
بيا در کوچه هاي تنگ غربت
بيا هر شب کنار نور يک شمع
به فکر پيچک همسايه باشيم
بيا در باغ بي روح دل سرد
کمي روياي نيلوفر بپاشيم
بيا در يک شب آرام و مهتاب
کمي هم صحبت يک ياس باشيم
اگر صد بار قلبي را شکستيم
بيا يک بار با احساس باشيم
براي هر غريبي سايه باشيم
خداوندا من از اعمال خود بسيار مي ترسم
نمي ترسم ز کس از زشتي کردار مي ترسم
تو فرمودي که شيطان دشمن نوع بشر باشد
خداوندا من از اين دشمن مکار مي ترسم
هزاران بار کردم توبه و از جهل بشکستم
پشيمانم پشيمانم از اين کردار مي ترسم
تو فرمودي که باشد مجرمين را جاي در آتش
نما عفوم که من از نار مي ترسم
بود بازار گرم دين فروشي بر سر راهم
خداوندا من از اين گرمي بازار مي ترسم
وفا کردي جفا کردم جفا کردي خطا کردم
نمي گويم چه ها کردم ولي بسيار مي ترسم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
