دلم مي گيرد از گفتن، دريغا شهر قلبم را غروبي تيره پوشانده است. تمام پيکرم از سردي شبهاي غربت سخت مي لرزد، حصار ذهن من آشفته و تبدار، درونم از حباب لحظه ها سرشار که همچون ضربه ساعت هميشه با قدمهاي زمان از دور مي آيد و غم چون زخمه يي بر تار، تمام پيکرم را مي خراشداز جدايي ها و ذهنم در حصار تنگ انديشه.. صبورم از باور بودن، غمين از حيرت ماندن، دريغا نمي گويم غمم را با چه کس گويم بگو با من تو اي همراز اي همدرد مگر آيا مجال اعتمادي هست؟؟؟ دلم مي گيرد از گفتن.....